سيد محمد باقر برقعى

3757

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

آن شب دوشينه كه سرمست در آغوش تو بودم * بگسسته دل از عالم و مدهوش تو بودم شب تا سحر از جام لبت بوسه گرفتم * لب‌تشنهء صهباى لب نوش تو بودم چون زلف پريشان تو سرگشته و درهم * زان سلسلهء ريخته بر دوش تو بودم گه راز ز چشمان سخنگوى تو خواندم * گه خون به دل از غنچهء خاموش تو بودم شد در بر و آغوش تو يكباره فراموش * اندوه زمانى كه فراموش تو بودم تماشايى ساقى شراب كهنه به مينا كن * درد مرا ، به باده مداوا كن سوز دلم ز شعلهء تب ديريست * اين كهنه را به كهنه مداوا كن جامى به گردش آر به رغم غم * آسوده‌ام از اين‌همه غمها كن گر خاطرت كشد به تماشايى * در آتشم ، بيا و تماشا كن عاشق‌كشى نه شيوه دلداريست * با عاشقان خسته مدارا كن بر اشك دردمند مزن خنده * از آه تيره‌بختان پروا كن از ابروان خويش گره بگشاى * بارى گره ز كار دلم وا كن بنشين و آتش دل ما بنشان * برخيز و شور محشر بر پا كن از سينه رنگ كينه ، بشوى از مهر * آيينه را به لطف مصفّا كن اهل اشارتى و بشارت هم * اى فتنه ايمنم به يك ايما كن اى دوست اى نهال اميد من * كمتر به وعده امشب و فردا كن امروز را به كام دل من باش * امشب شراب كهنه به مينا كن دردآشنا پريشان ساز آن زلف دوتا را * پريشان‌تر از اينم كن خدا را گره برگير زان زلف گره‌گير * عبيرآميز كن باد صبا را به چين زلف تابى ديگر انداز * ببر تاب از دل سرگشته يارا شرار عشق در جانم بيفروز * بسوزان اين دل درد آشنا را بيازارم بتا هرچند خواهى * ولى هرگز مبر از ياد ما را